بابا رفت.
نویسنده : ایمان مستشارنظامی - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٤
 

یه روز سرد بود.
شاید هم خیلی سرد نبود ولی از صبحش -که مبهم یادمه- سرد بود. شاید هم همه خونه سرد بود.شاید دست های بابا که یه بار بیشتر ندیدم اونجوری بره بالا و رو سرش بیاد آروم و بگه بی پدر شدیم.


یه خبری بود می گفتن بیمارستانیادم نیست چی آقا رو بردن برای عمل. مامان رو که عمل کردن یادمه. آقا رو هم حتما همونجا بردن عمل.
مامان گفت این عمل سخت تره آقای ما سنش زیاده آقا رو زندان و تبعید و آزار و اذیت شاه(که یادمه خیلی هم زشت و از خود راضی بود قیافه ی شاه)خسته کرده.
تلویزیون یه چیزایی گفت که اولش با این شروع شد: إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ مامان خیلی حالش به هم خورد یعنی حتا بدتر از اون موقع که عمل کرده بود. یه آقایی بود یادمه صدای رسمی داشت اسمش حیاتی بود همیشه تر تمیز بود اما اون روز صبح انگار یه جوری بود صداش می لرزید مثل بابا که تو حرم آقا امام رضا دعا می کرد و صداش می لرزید. صداش خیلی می لرزید. "بسم الله الرحمن الرحیم.  انالله و اناالیه راجعون. "روح بلند رهبر کبیر انقلاب حضرت امام خمینی(ره) به ملکوت اعلا پیوست" خیلی از چیزایی که اتفاق افتاد برام مثل تصاویر گنگ به هوش اومدن از بی هوشی بعد از عمل زانوم تو ذهنم نقش بسته:

یادمه که مادرم یه پارچه مشکی چادری داشت. برای من و خواهرم لباس مشکی دوخت. چه قدر سریع دوخت. چه قدر همیشه خوب می دوخت اون هم با اون وضع یه چشم اشک یه چشم خون...

یادمه که بابام اومد خونه، یا خونه بود یا اومد خونه یا خونه اون روز شبیه خونه نبود بیشتر شبیه حسینیه خمینی ها شده بود. همه همش گریه می کردن. مادر که گریه می کرد از بچگی انگار من رو دارن کتک می زنن. چه قدر اون روز گریه کرد.

بابا که اومد خونه ،یا خونه بود، گفت آماده شین بریم مصلا. مادر لباس مشکی هامون رو تنمون کرد یادمه همه جا قرآن پخش می کردن آقای شبستری هم داشت تعطیل می کرد بره مصلی. کبابی محل هم تعطیل بود مدرسه ها هم تعطیل شده بود من مدرسه ای نبودم اما یامه تعطیل شده بود.

بابا که اومد خونه یا اصلا نرفته بود سر کار یا یادم نیست بابا اومد گفت بریم لباس مشکی مون رو بپوشی مادر اون چادر مشکی بلنده که برای مدرسه رفتن هم میپوشید رو پوشید چادرش رو همیشه خیلی تمیز نگه میداشت اون روز کلی خاکی شد و اشکی.

بابا که ما رو سوار فیات مون کرد ما همه نفهمیدیم چجور رسیدیم به یه در بزرگ. یادمه مادر دو سه بار نزدیک بود از گریه از حال بره من هی می خواستم روحیه بدم میگفتم شاید اشتباه بوده نگران نباش. هی من رو بغل میزد گریه می کرد.

خواهرم گریه می کرد. کوچولو بود اما مثل همیشه خانومی بود برای خودش گریه که میکرد انگار تو دل من رخت میشورن. هی گریه میکرد هی دستم جا نمیشد بغلش کنم هی فقط میگفتم گریه نکن.

بابا که اومد خونه یا خونه بود. یا اومد خونه با هم رفتیم مصلا خیلی گریه کردیم گاهی فکر میکنم شاید ماشینمون اون یه بار رو تو راه خراب نشد. ماشینمون مهربون بود اما خیلی هی خراب میشد سبز هم بود. بابا که ما رو برد مصلا اصلا خراب نشد.

خیلی آدم اونجا بود هی مردای هیکلی که از حال رفته بودن رو سر دست میبردن سمت آمبولانس. بابا خیلی هی گریه کرد اما همش ما رو بغل میکرد بالا می گرفت که گم نشیم. حس میکردم یه دشت پر غم زیر نگاهمه که سیاه پوش بابای معنویشون هستن (این رو مامان گفت که امام پدر معنوی همه ماست. من دلم میخواست امام پدر بزرگم بود آخه خیلی شیرین میخندید مهربون میخندید مهربون راه میرفت همه کارش به نگاهم مهربون بود حتا وقتایی که تو تلویزیون با خشم فریاد میزد که توی دهن دولت پهلوی میزنه اون هم به نظرم مهربون بود.)

بابا که اومد خونه در خونه رو باز کرد یادمه خونه 3 طبقه بود خیلی طبقه بود برای من که پله ها رو شمردم حدود شونصد تا بود یعنی خیلی بود. در رو که باز کرد خیلی به نظرم خسته اومد. یا خسته بود. یا خیلی گریه کرده بود.

مامان که ما رو تند تند آماده رفتن کرد خودش چادر سیاه سر کرد.

یادمه یه بچه تو مصلا باباش داشت گریه میکرد بغل دست باباش هی داد می زد: بابا بابا.

یکی از اون وسط  گفت:

بابا رفت.

 ایمان مستشارنظامی 11 رجب 1433