مولای آیینه و آفتاب
نویسنده : ایمان - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٠
 

برای مولای آیینه و آفتاب:

مادر گرسنه‌ام!  و کسی نان می‌آورد

هر روز کوله‌باری از ایمان می‌آورد

 

دستش چه مهربان و عزیز است و پر‌ترک

آن کس که نان تازه برامان می‌آورد

 

-مادر گرسنه‌ام!  بغلش می‌زند -عزیز

مرد خدا ،همیشه فراوان می‌آورد.

 

و سیر میشوی، پسر کوچکم ببین!

اینجا دو تکه نان قدیمیست، نازنین!

 

اینجا دو تکه عشق، دو آبی، دو تکه ماه

اینجا دو نیمه ابر، دو نیمه غزل، دو آه...

 

اینجا همیشه کوچه پر از است از نگاه او

از وقفه های پشت در گاه‌گاه او

 

و نان تازه و رطبی که رسیده است

دستی ز مهر بر سر کودک کشیده است

 

-آقا! هزار نور خدا نذر راهتان!

کوهی که قلب کوفه به خونش تپیده است.

 

دیروز ((السلام و علیک))‌اش چه خسته بود.

امروز شانه‌های عریضش خمیده است.

 

امشب دوباره می‌رسد و نور و نان و ماه...

انگار خسته نیست دلش از ظلام راه.

--------

«حی علی الصلاة» دلم شور می‌زند.

«قد قامت ال...» نمی‌رود آخر شب سیاه؟

.

پس آفتاب تازه کجا رفته؟ صبح شد!

اینجا شکسته خواب زمین از صدای ماه:

 

فزت و رب ... مرد خدا آسمانه شد.

نان رفت. مرد رفت، غزل رفت و اشک و چاه.

  

 ایمان مستشارنظامی ۱۹رمضان 1430